باد ما را خاهد برد...

|زنی در من تمام کرده است|

باد ما را خاهد برد...

|زنی در من تمام کرده است|

بایگانی
آخرین مطالب
پیوندها

من دویده بودم تمام آن سه طبقه ی سفید رنگ را,من دویده بودم 78 پله ی غیراستاندارد دادگاه خانواده را و خودم را رسانده بودم ب اخرین طبقه,پشت سرم را ک نگاه کردم انگار تمام ان 12 سالی را ک با شیوا خیابانهای شهر,بازارها,کافه ها,پارکها,رستورانها,راه پله های مدرسه زشت و کوچک لادن را دویده بودیم دوباره دویده ایم,سه باره دویده ایم,چهارباره دویده ایم انقدر دویده ایم ک پایین راه پله های سه طبقه دادگاه خانواده جفتمان تمام کرده بودیم.حالا شیوا تن بی جان و چشمهای بی فروغش را جلوی درب ورودی طبقه همکف رها کرده بود و من با یک برگه دادخاست طلاق تمام ان سه طبقه را تنها دویده بودم.تنها دویده بودم و تمام ان 12 سالی را ک با شیوا دستهایمان را توی دستهای هم قفل کرده بودیم و قول داده بودیم هرجا دنیا خِرِمان را گرفت بشاشیم ب هیکلش,مثل یک ورق نگاتیو رنگ و رورفته از جلو چشمهایم رد میشد.برای من چیزهای زیادی تمام شده بود برای شیوا تمام زندگی اش!پریشب ابتدای ناصرخسرو ایستاد و گفت :مهسا زندگی برام شده ی اسلحه ک گذاشتم روی پیشونیم,باید شلیک کنم اما نمیدونم خالیه یا پر.

مسیول رسیدگی ب شکایات زوجین امضای شلخته اش را زیر برگه طلاق شیوا انداخت:نهم ماه بعد ده صبح دادگاه باشن برای قرائت حکم!

پله ها را پایین میرفتم.هرپله ب اندازه 1ساعت طول کشید.نفسم بند امده بود.توی مغزم صدای سابیده شدن اهن می امد.فرکانس صدا با هر قدم کمتر و کمتر میشد .روی پله های طبقه همکف شیوا نشسته بود.چشمهاش قرمز بود خودش را انداخت توی بغلم و زد زیر گریه.چشمهایم را بستم نفس هایم ارام شده بود.چشمهایم را ک باز کردم فضای ابی رنگ واگن مترو پرت شد توی صورتم.شیوا سرش را گذاشته بود روی شانه ام.چشمهایش بی فروغترین بود.تمام کرده بودند انگار.دوباره چشمهایم را بستم.شیوا با صدایی ک بزور از راه تنفسش بالا می امد گفت:صدای شلیک اسلحه مو شنیدی؟سرم را ب نشانه تایید تکان دادم.یک قطره اشک از چشمش افتاد روی سرشانه لباسم."پربود مهسا...پر بود!"...چشمهای شیوا بی فروغترین بود...تمام کرده بودند انگار...

  • ۰ نظر
  • ۰۸ مرداد ۹۷ ، ۱۰:۳۵
  • ۱۷ نمایش
  • مادام کاف

شکستم....برای دومین بار...با همان سنگی ک بار اول شکسته بودم.بار اولی که خم شده بودم و تکه شیشه هایم را از روی زمین جمع کرده بودم.جمع کرده بودم و دوباره با دقتی عجیب تمام شکستنی ها راکنار هم گذاشته بودم.خودم را از نو ساختم.اما شکستنی تر.ظریفتر و ضعیفتر.این بار اما دوباره شکستم.با همان سنگ قبل اما با صدای بلند تر..خرد شدم انقدر خرد ک دیگر هرچه چقدر چشم گرداندم خرده شیشه هایم را ندیدم.جمع کردنشان ممکن نبود.شکستم و صدای شکستن قلبم انقدر بلند بود ک زنی از طبقه سوم یک اپارتمان 8 طبقه پنجره های اشپزخانه اش را باز کرد نگاهی ب پایین انداخت و سرش را تکان داد و  زیرلبش گفت: ایندفه دیگر مثل قبل نمیشود,و پنجره را بست ...پنجره را بست و لیوان چایش را با وسواس عجیبی اب کشید و چنگ انداخت و هربار ک میخاست خودش را سمت پنجره بکشاند تا نگاهم کند کسی جلویش را میگرفت...کسی را سمت جنوب غربی شهر میخاستم ک توی اغوشش با صدای بلند گریه کنم.اما بجای آن مثل دختربچه های پنج ساله اشکهایم را با پشت استین لباسم پاک کردم و صدای بلند هق هقم را خوردم کوله خاکستری ام را روی موزاییک ها کشیدم و راهی را ک دوسال پیش شروع کرده بودم برگشتم.تیکه هایم اما ماند زیر پنجره های یک ساختمان 8 طبقه...مرده بودم انگار...

  • ۰ نظر
  • ۱۶ تیر ۹۷ ، ۲۳:۱۳
  • ۴۲ نمایش
  • مادام کاف