باد ما را خاهد برد...

|زنی در من تمام کرده است|

باد ما را خاهد برد...

|زنی در من تمام کرده است|

پیوندها

من دختر شعرهای عاشقانه بودم.دختر شعرهای جنون امیز چارز بوکوفسکی و داستان های کوتاه ریموند کارور.دختر کتابهای با جلد سبزابی ,عاشق رنگ سبز_آبی و بنفش و زرد.من دختر پریدن از روی سایه ی ادمها و پاکوباندن توی چاله های پر اب بودم دختر راه رفتن روی لبه جدول های رنگ شده خیابان وداد کشیدن توی بلندترین تونل کندوان وهورت کشیدن ته آبمیوه هام و این لوس بازیها!دختر ایستادن پشت خط های عابر پیاده و چراغ های قرمز!من دختر روزهای جمعه نبودم دختر روزهای زوج بودم دختر روزهای چهارشنبه ک سبز آبی بود .هنوز هم سبز آبیست ده سال دیگر هم ک بگذرد سبز آبیست.من دختری بودم ک  عاشق آواژور های رنگی و لوسترهای درخشان خیابان آخوند خراسانی بود.دختر خیابان موردعلاقه ام ک کوهسنگی بود از ابتدا تا انتهای باربارا.من دختر پرسه های بعد از 5عصر پاییز بودم توی کوچه پس کوچه های ناصر خسرو با شالگردن قرمزرنگی ک دلبری میکرد,دخترعاشق خیابان تخت طاووس طهران ک هیچوقت ندیدمش!عاشق اپل اولمپیا مدل 1953 و شورلت یاسی رنگ سرهنگ خسروی نژاد !عاشق لباسهای قرمز,لاک های قرمز,ماتیکِ ماسیده روی لب قرمز!من دختر عاشق شدن و سالها نگفتن بودم.دختر پر از خاطرات دونفره توی کوچه پس کوچه های دانشجوی 6.دخترِ تماشاحانه انوشیروان.دختر تمام شده روی صندلی آخر تیاتر "عزیزشنگال" ِ تالاروحدت! من دختر گندزدن توی تمرین های ماهانه تیاتر و ترکاندن روی صحنه بودم.دختر جایزه اول بازیگری زن از جشنواره تاتر کوتاه!من دختر دیالوگهای فراموش شده,آکسسوآرهای جامانده و میزانسن های نصف و نیمه بودم!دختری ک تخته نرد نمیدانست اما خدای هفت کثیف بود!خدای ژوست خاندن نت های دسته ی پنج ,عاشق تقلید صدای سیسیلیا بارتولی !عاشق سازهای آمریکای لاتین و سفر ب آمریکای لاتین و کنسرتهای بی کلام آمریکای لاتبن .دختری ک شیلی را ندید  بود اما ازادی خاهی اش را دوست داشت بوسنی هرزگوین را ندیده بود اما قبرستان هشت هزارنفری سربرنیتسا را دوست داشت ایتالیا را ندیده بود اما گرند برازلا را دوست داشت.دختری ک عاشق سینمای اروپای شرقی بود. عاشق نامزدهای دریافت اسکار بهترین سینماتروگرافی سال وهنر عکاسی!دختر نشستن روی بلند ترین بام شهر و انتظار برای بوکه شدن چراغ ها.دختر ارزوهای بزرگ,دنیایی با حجم بزرگ و سقفی بلند با برج هایی ک قرار بود همه دیوارهاش شیشه ای باشد.من دختری  بودم ک مثل نسرینا فکر میکرد فردا دور است فکر میکرد نامجو راست میگف" شاید ک اینده از ان ما".. فکر میکرد وقتی همه چیزهای بالا باشد عالیست.دختری ک عاشق کلمه هاست عالیست دختری ک عاشق شعرهای عاشقانه است عالیست.اروپای شرقی و لباسهای شب قرمز و سینمای مجارستان عالیست.هورت کشیدن ته ابمیوها توی لاکچری ترین کافه ها عالیست... اما تا نگاه کرد فردا رسیده بود و بقول فروغ همیشه پیش از انکه فکر کنی اتفاق می افتد.اتفاق افتاده بود.پیش ان انکه فکر کند کسی در اردیبهشت ماه 97 رفته بود.سرهنگ خسروی نژاد شورلت یاسی رنگش را فروخته بود.سینمای اروپای شرقی سالها بخاطر اوضاع اقتصادی اش تعطیل شده بود.حالا من تنها نشسته بودم روی سنگ های لبه دار بام شهر و چشمم را دوخته بودم ب چراغ های دور.اینده ای ک از آنم  بود دورتر از من ایستاده بود پشت کوه های خلج یا شاید هم  دورتر حتا.فردا اما کنارِ دستم نشسته بود در حالیکه تازه گرفتم ک هیچ کدام از چیزهای بالا عالی نیست.... بقول نسرینا فقط سکوت کردم تا برسم ب بیخیالی دستهایم در پاییز و یله بودن شالگردن قرمزم روی شانه هام تا باز قدم بزنم کوچه پس کوچه های ناصر خسرو را ک دیگر عالی نیست دست تکان بدهم برای شورلتهای یاسی رنگ ک دیگر عالی نیست فکر کنم ب عرض و طول خیابان تخت طاووس ک دیگر عالی نیست ...بعد برای فرار از صداهای ذهنم  بنشینم میانه مهمان خانه آبی رنگ خانه داروغه شاملو باز کنم شالگردن قرمز رنگم را بین دستهام بپیچم و منتظر بمانم تا صدایش را صاف کند برایم بخاند مرا تو بی سببی نیستی براستی صلت کدام قصیده ای ای غزل/ستاره باران جواب کدام سلامی از آفتاب ب دریچه تاریک؟...سرمست شوم از تصور صدایی ک دیگر نیست و توی ذهنم زمزمه کنم :شاید دیگر هیچ چیز مثل گذشته نباشد اما چیزهای عالی هنوز تمام نشده اند مثلا من شالگردن بلند و قرمز رنگی دارم ک دلبری میکند وهنوز دختر شعرهای عاشقانه ام!!

  • ۰ نظر
  • ۰۲ مهر ۹۷ ، ۲۲:۴۶
  • ۴۱ نمایش
  • مادام کاف

من دویده بودم تمام آن سه طبقه ی سفید رنگ را,من دویده بودم 78 پله ی غیراستاندارد دادگاه خانواده را و خودم را رسانده بودم ب اخرین طبقه,پشت سرم را ک نگاه کردم انگار تمام ان 12 سالی را ک با شیوا خیابانهای شهر,بازارها,کافه ها,پارکها,رستورانها,راه پله های مدرسه زشت و کوچک لادن را دویده بودیم دوباره دویده ایم,سه باره دویده ایم,چهارباره دویده ایم انقدر دویده ایم ک پایین راه پله های سه طبقه دادگاه خانواده جفتمان تمام کرده بودیم.حالا شیوا تن بی جان و چشمهای بی فروغش را جلوی درب ورودی طبقه همکف رها کرده بود و من با یک برگه دادخاست طلاق تمام ان سه طبقه را تنها دویده بودم.تنها دویده بودم و تمام ان 12 سالی را ک با شیوا دستهایمان را توی دستهای هم قفل کرده بودیم و قول داده بودیم هرجا دنیا خِرِمان را گرفت بشاشیم ب هیکلش,مثل یک ورق نگاتیو رنگ و رورفته از جلو چشمهایم رد میشد.برای من چیزهای زیادی تمام شده بود برای شیوا تمام زندگی اش!پریشب ابتدای ناصرخسرو ایستاد و گفت :مهسا زندگی برام شده ی اسلحه ک گذاشتم روی پیشونیم,باید شلیک کنم اما نمیدونم خالیه یا پر.

مسیول رسیدگی ب شکایات زوجین امضای شلخته اش را زیر برگه طلاق شیوا انداخت:نهم ماه بعد ده صبح دادگاه باشن برای قرائت حکم!

پله ها را پایین میرفتم.هرپله ب اندازه 1ساعت طول کشید.نفسم بند امده بود.توی مغزم صدای سابیده شدن اهن می امد.فرکانس صدا با هر قدم کمتر و کمتر میشد .روی پله های طبقه همکف شیوا نشسته بود.چشمهاش قرمز بود خودش را انداخت توی بغلم و زد زیر گریه.چشمهایم را بستم نفس هایم ارام شده بود.چشمهایم را ک باز کردم فضای ابی رنگ واگن مترو پرت شد توی صورتم.شیوا سرش را گذاشته بود روی شانه ام.چشمهایش بی فروغترین بود.تمام کرده بودند انگار.دوباره چشمهایم را بستم.شیوا با صدایی ک بزور از راه تنفسش بالا می امد گفت:صدای شلیک اسلحه مو شنیدی؟سرم را ب نشانه تایید تکان دادم.یک قطره اشک از چشمش افتاد روی سرشانه لباسم."پربود مهسا...پر بود!"...چشمهای شیوا بی فروغترین بود...تمام کرده بودند انگار...

  • ۰ نظر
  • ۰۸ مرداد ۹۷ ، ۱۰:۳۵
  • ۵۱ نمایش
  • مادام کاف

شکستم....برای دومین بار...با همان سنگی ک بار اول شکسته بودم.بار اولی که خم شده بودم و تکه شیشه هایم را از روی زمین جمع کرده بودم.جمع کرده بودم و دوباره با دقتی عجیب تمام شکستنی ها راکنار هم گذاشته بودم.خودم را از نو ساختم.اما شکستنی تر.ظریفتر و ضعیفتر.این بار اما دوباره شکستم.با همان سنگ قبل اما با صدای بلند تر..خرد شدم انقدر خرد ک دیگر هرچه چقدر چشم گرداندم خرده شیشه هایم را ندیدم.جمع کردنشان ممکن نبود.شکستم و صدای شکستن قلبم انقدر بلند بود ک زنی از طبقه سوم یک اپارتمان 8 طبقه پنجره های اشپزخانه اش را باز کرد نگاهی ب پایین انداخت و سرش را تکان داد و  زیرلبش گفت: ایندفه دیگر مثل قبل نمیشود,و پنجره را بست ...پنجره را بست و لیوان چایش را با وسواس عجیبی اب کشید و چنگ انداخت و هربار ک میخاست خودش را سمت پنجره بکشاند تا نگاهم کند کسی جلویش را میگرفت...کسی را سمت جنوب غربی شهر میخاستم ک توی اغوشش با صدای بلند گریه کنم.اما بجای آن مثل دختربچه های پنج ساله اشکهایم را با پشت استین لباسم پاک کردم و صدای بلند هق هقم را خوردم کوله خاکستری ام را روی موزاییک ها کشیدم و راهی را ک دوسال پیش شروع کرده بودم برگشتم.تیکه هایم اما ماند زیر پنجره های یک ساختمان 8 طبقه...مرده بودم انگار...

  • ۰ نظر
  • ۱۶ تیر ۹۷ ، ۲۳:۱۳
  • ۸۵ نمایش
  • مادام کاف